اسبان سفید و خانه های سرد و پوشالینغمه باد و وزوز درزهای تو خالیسکوت خشم آلود میان در و دیوارمنظره آورده زپنجره پشت دیوارمنم فصل سوز ، فصل سرما ، زمستانمبرف آوردم و آرزو به دیدن بستانمکنچ اتاقم محراب دعایی بر پاستذکر وجودم به صنع خدای بی همتاستلاله و سنبل و چکاوکان شاخه خشکیدهز روز ابری و باران آتش در هم تنیدهطریقتم سودای نهایت بودو وصالی داشتمهر صاحب در خود بود و مینایی داشتهمی ملامت ، همی افسوس را بیشرمز گذشتن و با نیست بود را خویشپرده افتاد و خرقه زاهدی بود نمایاننقاب حمایلی ست ،اما ذات همیشه بود عریانصبوح آمدو افکند شهنشه دلها رانرگس جادو فتاد ، عالم فردا راالتجا سجاده راز و نیاز خواهد ، دوستحکیم سحر خیز داند این گونه سازد دوستدستار حکم شهودست در همه حالآزین بخش محفل عیش ست زین قالباد سحر گهی از ازل بود تا که صلا دهدابر و باد ، جملگی طریقت به دنیا بقا دهدمحتسب ، رخ از دفتر اعمال برون آیدورنه جفاست خسرو به جای نبی ع در آیدهمه کس فرخندگی خواهد و خوشی جاودانزهی بر مردمان ، عبدی نه سجودی بی امان
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مهر ۱۴۰۱ساعت 11:55  توسط سید حسین حسینی - حسام
|
برچسب:
نویسنده: رها کاشانی
تاريخ: يکشنبه
2 بهمن
1401 ساعت: 19:21